نعمت دریا و نقمت دست کم گرفتن حریف | چه چیزی جنگ را «جهانی» میکند؟

رویداد۲۴| قضیه از آنجا شروع شد که هیتلر، آن سرجوخه سابق که حالا ردای پیشوایی به تن کرده بود، بیآنکه بداند زور متفقین دقیقاً چقدر است، پایش را در یک کفش کرد و آتش جنگ را افروخت. آن طرف ماجرا هم متفقین نشسته بودند؛ آنها هم بیآنکه خبر داشته باشند اشتهای این مرد کوتاه قامتِ سبیلو تا کجاها میرود، دست روی دست گذاشتند و تماشا کردند. نتیجهاش چه شد؟ نتیجهاش خونریزی و کشتاری شد که تاریخ بشر لنگهاش را ندیده بود و شاید دیگر هم نبیند.
حکایت جنگ جهانی دوم، اگر بخواهیم پوستکندهاش را بگوییم، حکایت «ندانستن» است. حکایتِ اینکه چطور ندانستن اندازه جیبِ خود و زورِ بازوی حریف، میتواند دنیا را به توبره بکشد. اما این ندانستن فقط یک اشتباه محاسباتی خشک و خالی نبود؛ ملغمهای بود از جبر جغرافیا، قهر طبیعت، و البته توهم آدمیزاد که خیال میکند میتواند بر همه چیز سوار شود.
نفرین خشکی، نعمت دریا
باید برگردیم به عقب. خیلی عقب. چیزی حدود دو هزار و چهارصد سال پیش، جناب توسیدید، مورخ یونانی، نکتهای را گفته بود که انگار تا قرن بیستم هم کسی نتوانست خلافش را ثابت کند. حرفش این بود که قدرتهای دریایی، یک سر و گردن از قدرتهای خشکی بالاترند. چرا؟ چون کسی که دریا دستش باشد، نبض تجارت را در دست دارد و هر وقت هم اراده کند، میتواند نیروهایش را مثل مهرههای شطرنج جابهجا کند، بیآنکه کسی مزاحمش شود.
از عهد باستان تا همین جنگ جهانی دوم خودمان، اوضاع توفیر زیادی نکرده بود. اقیانوسها هنوز هم برای شش قدرت بزرگی که به جان هم افتاده بودند، حرف اول و آخر را میزدند. بیایید نگاهی به نقشه بیندازیم. در طول جنگ، به خاک سه قدرت بزرگ حمله شد: آلمان، ایتالیا و روسیه. اما سه قدرت دیگر قسر در رفتند و پای هیچ سرباز دشمنی به خاکشان نرسید: آمریکا، بریتانیا و ژاپن.
تفاوت در کجا بود؟ آن سهتای اول، بدبختانه روی خشکیِ چسبیده به همِ اروپا و آسیا نشسته بودند. مرزهایشان باز بود و همسایههایشان دندانتیزکرده. اما این سهتای دوم، یا جزیره بودند یا آنقدر دورافتاده که دو اقیانوس پهناور مثل دو بادیگارد گردنکلفت دورشان را گرفته بودند. لشکرکشی از راه دریا و پیاده کردن نیرو در ساحل دشمن، که فرنگیها به آن عملیات آبیخاکی میگویند، کار حضرت فیل است. خیلی سختتر از این است که تانکها را روشن کنی و از مرز خاکی رد شوی، یا حتی سختتر از اینکه از تنگه باریک مسینا بگذری و پا به خاک اصلی ایتالیا بگذاری.
همین دریاهای دور و بر بریتانیا و ایالات متحده، حکم سپری را داشتند که نمیگذاشت خطر آلمان برای آنها هیچوقت به آن مسئله مرگ و زندگی بدل شود که برای اروپاییهای غربی شده بود. شاید ژنرالهای فرانسوی به چشم انگلیسیها و آمریکاییها آدمهای بدقلق، عصبی و کمطاقت میآمدند، ولی خب باید به آنها حق داد. نه بریتانیا مرز مشترک با آلمان داشت نه آمریکا. آنها شبها راحت میخوابیدند، ولی فرانسویها هر لحظه منتظر بودند صدای چکمههای آلمانی را پشت دروازه پاریس بشنوند.
تنها راهی که آلمان میتوانست یقه بریتانیا را بگیرد این بود که بیاید و سواحل فرانسه و بلژیک را اشغال کند. این همان چیزی بود که هم در «برنامه سپتامبر» ۱۹۱۴ آلمان آمده بود و هم در وسواسهای مالیخولیایی هیتلر درباره بنادر اقیانوس اطلس بین سالهای ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۵ خودش را نشان میداد. فیالواقع، از قرن پانزدهم به بعد، کشورهای اروپایی که رو به اقیانوس اطلس بودند، نانشان در روغن بود و وضعشان بهتر از آنهایی بود که بنادر اصلیشان محدود میشد به حوضچههایی مثل دریای شمال و بالتیک و مدیترانه.
معمای سامورایی در قفس
بیشتر بخوانید:
دو راهی ژاپن در واپسین روزهای جنگ جهانی دوم | چرا ژاپن ناگهان شمشیر را زمین گذاشت؟
شکست نازیها در جنگ جهانی دوم چگونه رقم خورد
ژاپن، اما حکایت دیگری داشت. اگرچه زورش به آلمان نمیرسید، ولی، چون جزیره بود، کار متفقین برای حمله به آن خیلی دشوارتر بود تا مثلا عبور از رود راین یا اُدر برای ورود به خاک آلمان. حقیقت این است که هیچ قدرت مدرنی تا آن زمان نتوانسته بود خاک اصلی ژاپن را درست و حسابی اشغال کند. طراحان جنگی متفقین هم که آدمهای باهوشی بودند و این را خوب میدانستند، عطای حملهٔ زمینی را به لقایش بخشیدند و چسبیدند به نیروی هوایی و بمباران شهرهای ژاپن از راه دور.
انتخابهای ژاپن در سال ۱۹۴۱، مثل آدمی که سر دوراهی نه، بلکه سر چهارراهی گیر کرده باشد، تا حد زیادی بسته به همان مقتضیات جغرافیایی سنتی بود. ژاپن میتوانست جای پای دهسالهاش در چین را محکم کند؛ یا در ژوئن ۱۹۴۱ با هیتلر دستبهیکی کند و از شرق به شوروی خنجر بزند؛ یا اینکه برود سراغ مستعمراتِ بیصاحبمانده و یتیم در آسیا و اقیانوسیه و آنها را ببلعد؛ یا اصلاً بگذارد نیروی دریایی امپراتوری جنگهای تازهای با آمریکا و بریتانیا راه بیندازد. چرا که هرچه باشد ژاپن جزیره بود و قدرت دریایی داشت و خیالش از بابت حمله زمینی دشمن راحت بود.
اما یک نکته باریکتر از مو بود که کسی به رو نمیآورد و آن اینکه در تمام این نقشههای جغرافیایی، ژاپنِ گرسنه و بیگانههراس، دوست چندانی در دنیا نداشت. در دهه سی میلادی قدرتهای غربی را از خودش رانده بود، سال ۱۹۳۷ به چین حمله کرده بود، سال ۱۹۳۹ با شوروی سرشاخ شده بود، برای هند دندان تیز کرده بود و خلاصه در اقیانوسیه نه کسی چشم دیدنش را داشت نه کسی به او اعتماد میکرد. با متحدانِ «محور» خودش هم نمیتوانست درست همکاری کند.
هرگونه پیشروی ژاپنِ قرن بیستمی به طرف شرق و اقیانوس آرام، بسته به وضع جغرافیای غربیاش هم بود. اگر روسیه یا چین سر ناسازگاری میگذاشتند، که اغلب هم میگذاشتند، ژاپن مجبور میشد در دو جبهه بجنگد که کار بسیار شاقی بود. در جنگ جهانی دوم، بخش عمده نیروی زمینی ژاپن، که در هر زمان بالغ بر ششصد هزار نفر میشد، در چین میجنگیدند و دستآخر بیش از نیم میلیون سرباز ژاپنی همانجا خوراک کرمها شدند. ژاپن بعد از پیمان عدم تجاوز با شوروی در آوریل ۱۹۴۱ حاضر شد پیه جنگ دو جبههای را به تنش بمالد، چون جبهه چین کموبیش قفل شده بود.
اما چیزی که ژاپنیها هرگز در مخیلهشان نمیگنجید این بود که حمله به پرل هاربر، کار را به جایی برساند که مجبور شوند در سه جبهه بجنگند: هم با چین، هم با آمریکا، و آخرسر هم با روسها. از آنجا که دولت ژنرال توجو عقبنشینی از باتلاق چین را ننگ میدانست، و از آنجا که ارتش ژاپن قبلاً در مرز مغولستان ضرب شستِ روسها را چشیده بود، ژاپنیها به این نتیجه محتوم رسیدند که بهترین کار، یک حمله غافلگیرانه هوایی و دریایی به آمریکاییهاست؛ آمریکاییهایی که آن سر دنیا بودند و هر آن ممکن بود راه نفس ژاپن و واردات منابع حیاتیاش را ببندند. ژنرال توجو به کابینه جنگ ژاپن گفته بود: «آنقدر به راههای مختلف فکر کردهام که سرم درد گرفته، ولی نتیجه همیشه یک چیز است و آن اینکه جنگ اجتنابناپذیر است.»
وقتی طبیعت دبه درمیآورد
تکنولوژی قرن بیستم، با همه دبدبه و کبکبهاش، حریف آب و هوا نشد. مثل دوران باستان، باز این طبیعت بود که تکلیف میدان جنگ را روشن میکرد؛ همانطور که طوفان کشتیهای خشایارشا را در آرتمیسیوم غرق کرد، و گرمای سوزان پدرِ صلیبیها را در حطین درآورد و آنها را مغلوب صلاحالدین کرد، و باران و گلولای در واترلو دست و پای توپخانه ناپلئون را بست.
آلمانیها تا آخر جنگ ناله میکردند که زمستان زودرس و سخت سال ۱۹۴۱، دو هفته طلایی را در مسکو از چنگشان درآورد و وقتی آن پنجره بسته شد، شانس پیروزی هم دود شد و رفت هوا. سرمای استخوانسوز نگذاشت به نیروهای آلمانی محاصرهشده در استالینگراد آذوقه برسد و کار تخلیه نیروها را مختل کرد. مهِ غلیظ در سال ۱۹۴۴ نیروهای کمکی انگلیس را در آرنهم زمینگیر کرد و باعث شد آلمانیها یکی از بزرگترین حملات متفقین را دفع کنند. باد و ابر هم ژنرال کرتیس لِمی را مجبور کرد تاکتیکش را عوض کند و بمبافکنهای بی۲۹ را بیاورد پایینتر و به جای بمب معمولی، بمب آتشزا بریزد و توکیو را با ناپالم کباب کند.
ژنرالها و دریاسالارها هم مثل همتایان باستانیشان، کاسه و کوزه شکستها را سرِ آب و هوا میشکستند. انگار در نقشههای جنگیشان فرض کرده بودند که طبیعت باید نوکر دستبهسینه آنها باشد و هر وقت آنها دستور دادند آفتابی شود، نه اینکه وحشی و دمدمیمزاج باشد و کار خودش را بکند.
معمای اسمگذاری: جنگ جهانی یعنی چه؟
تا سال ۱۹۳۹، آلمان داشت برای سومین بار در عرض هفتاد سال جنگی در اروپا راه میانداخت؛ بعد از جنگ جهانی اول و جنگ فرانسه و پروس. جنگها در تاریخ وقتی سریالی میشوند که دشمن شکست کامل نخورد و تسلیمِ شرایط فاتح نشود. حکایت جنگ جهانی دوم هم همین بود و خیلی از همان ملتهای آشنای اروپا دوباره به جان هم افتاده بودند و آلمان باز هم متجاوز بود. همین واقعیت باعث شد اسم «جنگ جهانی دوم» سر زبانها بیفتد. اما این بار، هر دو طرف تلویحاً قبول داشتند که «جنگ جهانی سوم»ی در کار نخواهد بود؛ یا آلمان بالاخره به رؤیای صدسالهاش یعنی آقای اروپا شدن میرسد، یا کلا از صفحه روزگار محو میشود. متفقین تاریخ را بهتر فهمیده بودند و میدانستند در جنگی که پای بود و نبود در میان است، فقط آن طرفی برنده میشود که بتواند خانه و زندگیِ طرف مقابل را روی سرش خراب کند.
این جنگ هم مثل خیلی از جنگهای قدیم، سروته دقیقی نداشت و مرزهایش معلوم نبود. مثلاً بلغارستان، بگیرید یک نمونه کوچک، که نه سر پیاز بود نه ته پیاز و هیچ منافع مشترکی با متحدِ اسمیاش ژاپن در اقیانوسیه نداشت، بیخود و بیجهت پایش به میان کشیده شده بود. یونانیها کاری به جنگ با فاشیسم در چین نداشتند و شوروی هم برایش علیالسویه بود که ایتالیا به فرانسه حمله کرده یا نه.
اغلب دعواهای مرزی در حاشیه آلمان، کینههای قومی در اروپای شرقی و بالکان، و جاهطلبیهای ملی، آتش جنگهای منطقهای را روشن میکرد که بعدها همه را ریختند توی یک کیسه و اسمش را گذاشتند جنگ جهانی دوم، دستکم در بریتانیا و آمریکا که دوست داشتند همهچیز را منظم ببینند. خیلیها میخواستند دعوای محلی خودشان را به جنگهای صلیبیِ ایدئولوژیکِ بزرگتر سنجاق کنند. ولی مهمتر از آن، میخواستند طرفِ برنده بایستند تا از غنایم بینصیب نمانند.
ژنرال فرانکو در اسپانیا نمونه بارز این فرصتطلبی بود که ربطی هم به ایدئولوژی نداشت. فرانکو اولش که فکر میکرد متفقین شکست میخورند، میخواست با هیتلر بپرد و لاف میزد که جبلالطارق را میگیرد یا صدها هزار جنگجو برای «محور» میفرستد. اما وقتی بین سالهای ۴۳ و ۴۴ ورق برگشت و دید آلمان دارد میبازد، فیتیله را پایین کشید و دوباره بیطرف شد. اواخر سال ۱۹۴۴ اسپانیای فاشیست دیگر سنگ معدن تنگستن به آلمان نمیفروخت و خودش را طرفدار دموکراسی بریتانیا و آمریکا جا زده بود و مشتاق بود بعد از جنگ، متحدِ ضدکمونیستِ غرب شود.
در هر لحظهای، برای هر ملتی سخت بود که بگوید این جنگ جهانی دقیقاً چیست. بعد از شروع جنگ در ۱۹۳۹، آمریکا شوروی را به خاطر حمله غافلگیرانه به فنلاند تحریم کرد؛ اما کمی بعد ورق برگشت و به همان روسهای لیستسیاهیشده اسلحه داد تا فنلاندِ مظلومِ دیروز را شکست بدهند. بریتانیا و آلمان هر دو مدتها برای جلبِ اتحادِ ایتالیا و شوروی دلبری میکردند و برعکس. ژاپن هندوچین را اشغال کرد، در حالی که هم ژاپن و هم حاکمان ویشی فرانسه، اسماً متحدِ آلمان بودند. استالین هم که ماشاالله با همهٔ عالم و آدم پیمان دوستی و عدم تجاوز بسته بود.
توهم صلح و هزینه گزاف فهمیدن
چه چیزی جنگ را «جهانی» میکند؟ جنگ جهانی اول برخلاف اسمش واقعا جهانی نبود. آفریقا و آسیا و قطب شمال و آمریکا خبری نبود. تا سال ۱۹۴۱ هیچوقت جنگی واقعاً جهانی نشده بود. حتی خونبارترین جنگهای گذشته هم جنگهایی محدود و منطقهای بودند. جنگهای ایران و یونان فقط سرِ الحاقِ چند استان غربی بود. اسکندرِ مقدونی نصف دنیا را گرفت ولی کاری به غربِ مدیترانه نداشت. جنگهای صلیبی اساساً لشکرکشیهای یکخطی از مدیترانه به خاورمیانه بودند. حتی جنگهای ناپلئون، که چرچیل به شوخی اسمش را «اولین جنگ جهانی» گذاشته بود، واقعاً جهانی نبود، چون پای چین و ژاپن در میان نبود. در واقع، مفهوم جنگ جهانی در تاریخ غایب بوده است. حتی معدود جنگهای بینقارهای هم لزوما ویرانگرتر از جنگهای مرزی نبودند. جنگ جهانی دوم همه این معادلات را به هم ریخت.
فقط بعد از تمام شدنِ ماجرا بود که مورخان و کهنهسربازان، جنگهای پراکنده دنیا بین ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ را یککاسه کردند و گفتند اینها همه پردههای یک نمایش بودهاند؛ و با این حال، نه همه جا. فرانسویها که همان اولِ کار در ۱۹۴۰ شکست خورده بودند، هیچوقت با مفهوم جنگ جهانی دومی که چهار سال از آن غایب بودند، کنار نیامدند. روسها هم جنگ را فقط جنگ خودشان با آلمان نازی میدیدند و اسمش را گذاشته بودند «جنگ میهنی بزرگ». این بازی با اسمها و برندسازیِ مجدد در تاریخ سابقه دارد. مثلاً «جنگ پلوپونزی» را خودِ توسیدید بعدها به این نام خواند، وگرنه آن موقع کسی نمیدانست این همه جنگِ پراکنده و صلحِ موقت، بخشی از یک داستان واحد است.
دهه سی میلادی پر از سردرگمی بود. دموکراسیها سادهلوحانه خیال میکردند که حتی کشورهای غیردموکراتیک اروپایی مثل آلمان نازی و ایتالیای فاشیست، چون اروپایی هستند و دین و تاریخ مشترک دارند، لااقل یک جو عقل توی سرشان هست و نمیخواهند دوباره حمام خون «سُم» و «وِردَن» در ۱۹۱۶ را تکرار کنند. با توجه به فاجعه جنگ اول جهانی، حتماً آلمانِ هیتلری هم لزوم مذاکره و امتیازدهی را درک میکند و حاضر میشود اختلافات را با زبان خوش و دیپلماسی حل کند، بدون آنکه دوباره دست به خودکشی بزند.
این صبر و سادهلوحی، فقط بازدارندگیِ کلاسیک را تضعیف کرد و به توسعهطلبیِ بیشترِ نازیها جرأت داد. بیشتر جنگها از دوران باستان تا به حال، نتیجه همین ارزیابیهای غلطِ پیش از جنگ بودهاند؛ ارزیابیهای غلط از قدرتِ نظامی و اقتصادیِ خود و طرفِ مقابل، و همچنین از اهدافِ راهبردی. آلمان نازی پیش از جنگ تصور دقیقی از قدرتِ واقعیِ بریتانیای کبیر، ایالات متحده و اتحاد شوروی نداشت؛ و آنها هم از ابعادِ کاملِ جاهطلبیهای نظامی هیتلر بیخبر بودند.
الغرض، یک جنگ جهانی با شصت میلیون کشته لازم بود تا پردههای جهل کنار برود و حال همه جا بیاید و حساب کار دستشان بیاید؛ و این، تاوان سنگینی بود برای درسی که شاید میشد ارزانتر آموخت.





قد هیتلر ۱۷۵سانتی متر بود که در برابر میانگین زیر ۱۶۰ ایران و قد ۱۶۰ سانتی متری چرچیل و و زیر ۱۶۰ استالین بیشتر بود که نشان دهنده هدم قیاس منطقس و نسبی است
در مورد بخش بعدی نقد من؛
مقایسه کشور های جنگ طلب امروز مثل پاکستان و ایران و .... با ابرقدرت علمی و فناوری کاملاً بومی یعنی رایش آلمان با این کشور های امروزی ملغمه ای بی سوادی با بی شعوری است که باید اصلاح گردد
سوم: آمریکا هم دیگر یک ملت همگن ۹۰٪+ اروپایی مسیحی فوق محلافظهکار واقعی با داشتن دانشمندان بومی نیست و به صدا به خاوردور وابسته است همین تایوان رک چین بگیره اکثر فناوری های هدایت شونده گرفته تا جت های جنگنده و پهباد و ... دچار اختلال میشه تولید آن
ایران حتی ترکیه را هم نمی تواند به راحتی شکشت دهد و اینکه آمریکای امروز را با آن دوران و کشوری مونتاژی را ابرقدرت علم و فناوری مرکز تمدنی آن دوران یعنی رایش آلمان ۱۹۰۰_۱۹۴۵ مقایسه می کنیم